خاطرات یـــک گیـــــمر | قسمت هشتم
با سلامی دیگر به همه دوستداران وبسایت میهن گیم.خب بعد از شروع بکار دوباره بخش خاطرات یک گیمر خوشبختانه با استقبال خوب شما عزیزان همراه شدیم و تابحال ایمیل های زیادی به نشانی این بخش ارسال شده اند که ما نیز سعی میکنیم همه خاطرات شما رو به نوبت در سایت قرار بدیم.امروز نیز هشتمین قسمت ازاین بخش رو برای شما اماده کردیم که از طرف دوست عزیزمون ، اقای دانیال عباسپور هست که در ادامه میتونید ان را مطالعه کنید.موفق و پیروز باشید.
نمی دونم چه جوری شروع کنم ، شاید کمی خنده دار باشه ؛ راستی داشت یادم میرفت ، من دانیال عباسپور ۱۹ ساله از مشهد هستم. داشتم می گفتم موضوع بر میگرده به روزی که من بازی splinter cell رو نصب کردم ، دقیق یادمه ساعت ۲ ظهر بود که بازی نصب شد و شروع به بازی کردم . وقتی از پای کامپیوتر بلند شدم ، دیدم شامی که مادرم کنار میز گذاشته سرد شده و چراغ ها همه خاموش شدند نگاهی به ساعت کامپیوتر کردم دیدم ساعت ۱۲ شب شده کمی از اون غذا خوردم و رفتم که بخوابم ؛ داستان از همین جا شروع شد ، یک دفعه که بیدار شدم دیدم کنار سم فیشر نشستم و سم به من میگه : از هیلیکوپتر ببپر پایین با خودم گفتم : خدای من این داره فارسی حرف میزنه . که یکدفعه یک چیزی خورد به هلیکوپتر و من هم پریدم پایین تو یک منطقه زمستونی پر برف با چتر نجات فرود اومدیم ؛ سم به من گفت : چتر رو جمع کن و بنداز کنار اون درخت . چتر رو جمع کردم و به اون گفتم : بابا اشتباه گرفتی ؛ من اونی که تو فکر میکنی نیستم ، بعدشم مگه تو اصلا وجود خارجی داری ؟ . یک دفعه اومد جلو یکی زد تو گوشم و به من گفت : من برای دلقک بازی و سوال های بیهوده با تو به این ماموریت نیومدم ، بلند شو بریم . وای خدایا الان باید چی کار کنم ؛ دنبال سم راه افتادم ، تو راه به اون می گفتم که بابا جان من رفتم بخوابم آخه چرا من باید اینجا باشم اونم با تو من نمی دونم این اصلحه چه جوری کار میکنه ، از این حرف ها ……
خلاصه شب شد یک جایی نشستیم تقریبا مثل غار بود ، سم تفنگم رو ازم گرفت و صدا خفه کن رو به اون وصل کرد و به من داد و گفت : حالا برو برای شام غذا شکار کن . گفتم : چی ؟؟ گفت : بلند شو تا تبدیل به شام نکردمت !!! گفتم : آخه نصف شب من از کجا برای تو شکار پیدا کنم !!! اصلحه رو در آورد و به طرف من نشونه رفت و گفت : میری یا بکشمت ؟
خلاصه اصلحه رو برداشتم و راه افتادم – تو راه خیلی میترسیدم ، اخه من تا حالا تو عمرمم ساعت ۹ شب تو کوچه نبودم چه برسه تو جنگل اونم این همه تاریک ، یک کم که راه رفتم یک جا نشستم ، طوری بود که غار رو میدیدم . خیلی گرسنه بودم . هی با خودم فکر می کردم که من چرا باید اینجا باشم ، آخه چرا ؟؟ کم کم داشت از سم بدم میومد ، مرتیکه عقده ای ، همین طور که داشتم فکر های عجیب غریب می کردم ، یکدفعه یک چیزی دیدم ، آره اون یک آهو بود ، اصلحه رو در آوردم ، نمی دونستم چه جوری از اون استفاده کنم ، وای خدای من این چه جوری کار میکنه ، یک کم که به بدنش نگاه کردم ، دیدم آره این همون AswK 440 تو بازی بود ، یادم اومد چی کار کنم . تفنگ رو آماده به شلیک کردم ، لنز دوربین رو هم با کلید های زیر دوربین تغییر دادم و بر روی دید شب تنظیم کردم ، آره همه چیز داشت خوب پیش میرفت فقط نیاز به یک شلیک داشتم . اومدم که شلیک کنم یکد فعه دیدم آهوی خودش افتاد زمین کمی که بیشتر نگاه کردم دیدم ………
از : دانیال عباسپور
دوستان علاقه مند به این بخش میتوانند خاطرات خود را به این نشانی ارسال کنند :
idea@mihangame.com
splinter cell با سس tomb raider ، آخرشم از خواب پریدی
تشکر
قوه تخیل خوبی دارید و خوب شرح دادید
ولی کاش ما هم خواب سم رو ببینیم!
از بس بازی کردی دیگه سم توی خوابتم اومده :)) خیلی جالب بود خاطرت.ممنون
توی اون تاپیک قدیمی خاطرات من یک خاطره گذاشته بودم اگر ممکنه تو سایت بذار :-)
http://www.mihangame.com/forum/showthread.php?t=746&page=2
آخرش دیدی سم آهو رو شکار کرده ولی اون اولش رو خوب اومدی وقتی بازی میکنی زمان از دستت در میره
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ :no:
جالب بود.ممنون.
شما خواب سم فیشر رو میبینید من هم خودم رو بجای sniper ghost warrior.میفهممت خیلی حال میده